العلامة المجلسي

588

حياة القلوب ( فارسي )

پس چندان التماس وسعى كرد تا فرعون راضى شد . چون مردم شنيدند فرعون پسرى را به فرزندى برداشته است ، هر كه بود از امراى فرعون واشراف مصر زنان خود را فرستادند كه موسى را شير بدهند ونگهدارى كنند ، وموسى پستان هيچ‌يك را قبول نكرد كه شير از آن بخورد . آسيه گفت : دايه‌اى براي پسر من طلب كنيد وهيچ‌كس را حقير مشماريد وهر كه باشد بياوريد ، وهر كه را مىآوردند موسى شير أو را قبول نمىكرد . پس مادر موسى به خواهر أو گفت : برو تفحّص بكن شايد اثرى از موسى ظاهر شود . پس خواهر موسى آمد تا در خانهء فرعون وگفت : شنيده‌ام شما دايه‌اى براي فرزند خود مىطلبيد ودر اينجا زن صالحه‌اى هست كه فرزند شما را مىگيرد كه شير بدهد ونگاهدارى بكند ، چون به زن فرعون گفتند گفت : بياوريد أو را ، چون خواهر موسى را به نزد آسيه بردند پرسيد : از چه طايفه‌اى ؟ گفت : از بني إسرائيل . گفت : برو اى دختر كه ما را با شما كارى نيست . زنان به آسيه گفتند : خدا تو را عافيت دهد ، بياور وملاحظه بكن كه آيا پستان أو را قبول مىكند يا نه ؟ آسيه گفت : اگر قبول كند ، آيا فرعون راضى خواهد شد كه طفل از بني إسرائيل ودايه هم از بني إسرائيل باشد ؟ هرگز به اين راضى نخواهد شد . گفتند : چه مىشود ، امتحان مىكنيم كه آيا شير أو را قبول مىكند يا نه ؟ پس آسيه گفت : برو أو را بياور . خواهر موسى به نزد مادرش آمد وگفت : بيا كه زن پادشاه تو را مىطلبد ، پس آمد به نزد آسيه ، چون موسى را در دامنش گذاشت چسبيد به پستان أو وشيرش را به شادى مىخورد ! چون آسيه ديد كه پسرش شير أو را قبول كرد بىتاب شد ودويد بسوى فرعون وگفت : از براي فرزند خود دايه‌اى يافتم وشير أو را قبول كرد . پرسيد : دايه از چه طايفه است ؟